روزنگار تربیت

روایتی تاریخی از رفتار اخلاقی پیامبر رحمت-پیامبر اسلام (ص)-در برخورد با دیگران.

عَدِیّ بن حاتِم طائی (درگذشت ۶۷ق.) از صحابه پیامبر(ص) و اصحاب امام علی(ع). او رئیس قبیله طَیِّء بود و در دوره خلافت امیرالمؤمنین در جنگ‌های سه‌گانه به حمایت از امام علی(ع) شرکت کرد همچنین در خلافت امام حسن(ع) مردم را به پیوستن به سپاه امام حسن و جنگ با معاویة بن ابی‌سفیان تشویق می‌کرد. عدی در برابر معاویه آشکارا بر محبت فراوان خود به امام علی(ع) تأکید می‌کرد.

عدی بن حاتم پیش از اسلام آوردن بر آیین نصرانیت بود و رئیسِ قبیله طیّء به شمار می‌آمد.(۱) در ربیع الآخر سال ۹ هجری پیامبرگرامی اسلام (ص)، امام علی(ع) را با سپاهی به سوی سرزمین طیّء فرستاد (۲) تا آنان را به اسلام دعوت کند. عدی وقتی از نزدیک شدن سپاه اسلام باخبر شد، خانواده و دارایی خود را به سوی شام فرستاد ولی خواهرش که دختر حاتم طایی بود جا ماند و اسیر سپاهیان اسلام شد. او را به همراه اسیران به مدینه بردند و در محلی کنار مسجد جا دادند. خواهر عدی به پیامبر گفت: من پدرم را از دست داده‌ام و سرپرستم نیز ناپدید شده است، پس بر من منّت بگذار تا خدا بر تو منّت بگذارد. پیامبر پرسید: سرپرست تو کیست؟ گفت: عدی بن حاتم. پیامبر فرمود: همان که از خدا و رسول او فرار کرده است؟ فردای آن روز خواهر عدی سخن خود را تکرار کرد. پیامبر (صلی الله علیه و آله وسلم) بدون گفتن چیزی، دختر حاتم را به حال خود گذاشت.  روز سوم در حالی که از مذاکره با رسول خدا (صلی الله علیه و آله وسلم) مأیوس شده بود، پیامبر را دید؛ همراه رسول خدا (صلی الله علیه و آله وسلم) فردی بود که به سفّانه اشاره کرد که برخیز و خواسته خود را تکرار کن. با اشاره این فرد ـ که علی (علیه السلام) بود ـ امیدوار گردیده، سخنان دو روز قبل خود را در حضور رسول خدا (صلی الله علیه و آله وسلم) تکرار کرد. حضرت پاسخ داد: خواسته ات را پذیرفتم ولی برای رفتن از مدینه، شتاب مکن؛ تصمیم دارم تو را همراه فردی امین به زادگاه یا نزد برادرت بازگردانم و در حال حاضر، مقدمات این سفر آماده نیست. در یکی از روزها سفّانه با خبر شد که به زودی کاروانی از مدینه به سوی شام حرکت می کند که از آشنایان او نیز در آن حضور دارند. موضوع را با پیامبر در میان گذاشت تا با رفتنش از مدینه موافقت کند. پیامبر (صلی الله علیه و آله وسلم) خواسته اش را پذیرفت و مبلغی به عنوان هزینه سفر و مرکبی راهوار و مقداری پوشاک به وی بخشید. در شام ماجرای اسارت و آزادی خود را برای برادرش بازگو کرد…عدی گفت: من به اشتباه خود معترفم اما فرصت کافی برای اینکه تو را به همراه بیاورم، نبود. اکنون از «محمد» برایم سخن بگو؛ زیرا من تو را بانویی خردمند می دانم. سفّانه رفتار نیک مسلمانان را تشریح کرد و آنگاه گفت: در محمد (صلی الله علیه و آله وسلم) فضائل ارزنده ای وجود دارد و به صلاح تو است که فوراً نزد او رفته و پیمان دوستی منعقد سازی. چه آنکه اگر او «پیامبر» باشد، فضیلت پیشگام در گرویدن به او را کسب خواهی کرد و اگر چنین نباشد، در سایه قدرت روز افزون و حکومت عادلانه اش با عزّت و احترام زندگی خواهی کرد. سخنان این بانوی هوشمند در دل برادر تأثیر گذاشت و عدی با پشت سر گذاشتن مسافتی طولانی وارد مدینه شد تا از نزدیک واقعیت را تجربه کند.

او خود می گوید:

در مسجد رو به روی پیامبر (صلی الله علیه و آله وسلم) نشستم و به معرّفی خود پرداختم. رسول خدا که مرا شناخت، از جای خود برخاست و دست مرا گرفته، به خانه اش برد. در اثنای راه، پیرزنی مستمند، مدتی طولانی (در زیر آفتاب و در حالی که هوا بسیار گرم بود) با پیامبر به سخن گفتن پرداخت و نیازهای خود را مطرح ساخت و محمد (صلی الله علیه و آله وسلم) در نهایت صبر و تواضع، همه سخنان پیرزن را گوش داد و مشکل او را حل و سپس راه افتاد. آن چنان شیفته مکارم اخلاقش قرار گرفته بودم که با خود گفتم: امکان ندارد محمد، فرمانروای عادّی باشد؛ چه آنکه غرور امیران به آنها اجازه نمی دهد «فروتن» باشند. او احتمالاً فرستاده خداست که با حوصله تمام سخنان پیرزنی را گوش می دهد!

هنگامی که به سرای او وارد شدم، زندگی ساده و زاهدانه اش به تعجّبم افزود. ایشان تنها تشک فراهم آمده از لیف خرمایی که در اختیار داشت، برای من نهاده و خود بر حصیر یا زمین نشست.

این ماجرا به من فهماند که محمد (صلی الله علیه و آله وسلم) پادشاه نیست، خصوصاً که ایشان از زندگی داخلی من نیز خبر داد. از جمله به من فرمود: آیا آیین تو «رکوسی» (آئینی که حدّ وسط مسیحیت و صائبی است) نبود؟ گفتم: چرا؟ فرمود: آیا تو از قوم خود یک چهارم درآمدشان را به خاطر آن که رییس قوم هستی نمی‌گیری؟ گفتم: بله. پیامبر فرمود: ولی در آیین تو گرفتن آن بر تو حلال نیست! عدی بن حاتم وقتی دید پیامبر از غیب خبر دارد و همچنین با توجه به خوش‌رفتاری و فروتنی وی، دریافت که او حقیقتا پیامبر است و اسلام آورد. (۳)

۱. سیره ابن هشام، ج 2، صص 578 ـ 581

۲. عقوبی، تاریخ‏ الیعقوبى، ج۲، ص۷۹

۳. تاریخ طبری، ج۳، صص ۱۱۲-۱۱۵

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

بستن
قالب وردپرس