مصاحبه

مصاحبه با دوستان شهید حججی(۲)

ـ آقای خلیلی شما در مورد آقا محسن خیلی زمینی نگاه می‌کنید! خیلی‌ها در مورد شهدا حرف می‌زنند و آسمانی‌شان می‌کنند ولی  محسن انگار هنوز برای شما  زنده است و در مورد او همانند قبل از شهادت رفتار می‌کنید. کنجکاویم بدانیم محسن چه ویژگی‌هایی داشت؟

حمید خلیلی:

در مورد محسن باید به یک سری عوامل اشاره کنم:  یکی عقبه پدری ومادری که همگی اهل علم بودند. این‌ها در خانواده پدری ۵۰ روحانی دارند. جدشان حاج ابوالقاسم بوده وآن جد اصلی‌شان حسین نامی بوده که در اصفهان شهیدش می‌کنند. من خیلی چیزهای عجیبی در مورد پدر بزرگ بابای محسن، حاج ابوالقاسم شنیدم. بابا بزرگ محسن، ده تا برادر داشته که  همگی  طلبه بوده‌اند.

یک عامل دیگر، رزق حلال پدر محسن است. پدر محسن فکر کنم تا پنجم ابتدایی درس خوانده و یک مدتی هم  بنا بوده است. تازه شش سال است که  راننده تاکسی شده. در یک بُرهه به‌قدری اوضاع مالی‌اش خراب بوده که به چهارراه‌های تهران می‌رفته و دنبال کار می‌گشته است.

غیر از این رزق حلال و آن پشتوانه و عقبه علمایی، عامل دیگر اینکه محسن به اینجا رسید، مادرش بود. در خاطرات مادر بزرگ محسن هست که طایفه و فامیل این‌ها هروقت به مشکل می‌خوردند، به مادر محسن می‌گفتند برای ما دعا کن!

نکته بعدی اینکه من خودم اعتقاد دارم شهدا نه این قدر دست‌نیافتنی‌اند و نه این قدر زمینی که راحت هر کسی یک شبه بتواند به مقام شهید برسد. به نظرم محسن چیز دیگری شده بود. دلیلش هم می‌تواند عنایت شهید کاظمی باشد. واقعا این‌ها همگی نظرکرده شهید کاظمی هستند.

مسئله دیگر در محسن، تلاش خودش بوده است. محسن خیلی تلاش کرد. ضمن اینکه آدم خاصی هم نبود. من همه جا می‌گویم: محسن هیچ آدم خاصی نبود. بعضی‌ها مثلا می‌گویند: محسن نماز شبش ترک نمی‌شد؛ نه  اینگونه نبود. روزی که گفتند، محسن حججی شهید شده، احتمال می‌دادیم مجید شهید شود اما محسن نه!

ـ چرا؟ از چه لحاظ؟

حمید خلیلی:

ببینید محسن آدم خاصی نبود اما یک ویژگی داشت که ما نداشتیم. محسن چیزهایی که یاد می‌گرفت را عمل می‌کرد و خیلی محکم پایش می‌ایستاد. مثلا ما کتاب‌خوانی و نوشتن را یاد محسن دادیم ولی خودمان الان چهارتا خط ننوشته‌ایم! اما ببینید محسن مطالبی را نوشته که آدم وقتی می‌خواند به‌هم می‌ریزد.

ما اصلا فکر نمی‌کردیم محسن اهل خواندن و نوشتن به این شکل باشد، ولی همین چیزهایی که یاد گرفته بود را به کار می‌بست. رشد اصلی محسن هم از همین شهید کاظمی و همین مؤسسه شروع شد. منتهی ما می‌گفتیم و لقلقه زبان‌مان بود، اما محسن عمل می‌کرد.

دست‌نوشته‌های محسن خیلی‌اش از این کتاب‌هایی  بوده که  مربوط به شهداست. کلیپ‌هایی که برای پسرش پر کرده، صوت‌هایی که برای خانمش پر کرده و همچنین  نوشته‌هایش، مطالبی است که ما همیشه سر زبان‌مان بود!  ما وقتی به اردومی‌رفتیم، روز آخر که اختتامیه می‌گذاشتیم، به بچه‌ها می‌گفتیم: به خانه که برمی‌گردید باید عوض شده باشید،  به شهر که می‌روید،  باید همه بگویند: این‌ها بچه‌های موسسه شهید کاظمی‌اند. وقتی برگشتید، بروید دست و پای پدر و مادرتان را ببوسید. ما می‌گفتم ولی محسن عمل می‌کرد. این‌ها بود که به این‌جا رسید و واقعا هم تلاش کرد. محسن به سپاه رفتنش و به  سوریه رفتنش هم واقعا تلاش کرد.

ـ آقا مهدی شما چه ویژگی‌هایی در آقا محسن سراغ داشتید؟

 مهدی جهانگیری:

محسن خیلی بچه مخلصی بود. کاری که انجام می‌داد، واقعا از روی اخلاص بود. بعضی وقت‌ها در مؤسسه، کار ساده‌ای که دیگران خجالت می‌کشیدند انجام بدهند و روی زمین بود را انجام می‌داد. مهم نبود که مثلا مسخره‌اش کنند و بگویند: این چه‌کاریه که انجام میدی! در کنار اخلاصش، پشت‌کار خوبی هم داشت؛ یعنی اگر به کاری اعتقاد پیدا می‌کرد که فلان کار درست است، کل عالم هم می‌خواستند جلویش را بگیرند، محسن کار خودش را می‌کرد.

ـ محسن ویژگی بد هم داشته؟

مهدی جهانگیری:

نه چیز خاصی نیست، ولی مطمئنا ویژگی بد هم داشته؛ چون انسان است. این نیست که بگوییم همیشه در حال نماز شب و فلان و نماز اول وقت و غیبت نه و تهمت نه . اینگونه نبود که تماما گل و بلبل و سنبل باشد، ولی خب ویژگی‌های خوبش واقعا می‌چربید.

ـ مثلا زیاد عصبانی می‌شد؟

مهدی جهانگیری:

مثلا اگر به شوخی می‌زدی در گوشش، تاب می‌خورد و تا یک هفته دیگر که می‌آمد آن سیلی را جبران می‌کرد! خب بالاخره آدم است، ممکن است من یک سری ویژگی‌ها داشته باشم، آن یکی ویژگی‌های دیگر، ولی اینکه می‌گویند همش گل و بلبل، نه اینگونه نبوده است.

ـ آقا مجید، شما محسن را چگونه می‌بینید؟ از خاطرات بگوئید.

مجید شکرااللهی:

دوتا ویژگی‌اش خیلی بارز بود: یکی اهل عمل بود، یکی هم آدم مخلصی بود. مثلا ما یک وقت جلسات گروهی داشتیم و محسن سرگروه یکی از گروه‌ها بود. بچه‌های کادر جمع می‌شدند و گزارش می‌دادند. محسن همه توانش را می‌گذاشت و یکی از بهترین گروه‌های مؤسسه را داشت، ولی وقتی در جلسه می‌دید بعضی از گروه‌ها شُل هستند، اولین حرفی که می‌زد، می‌گفت: من قبول دارم که از همه بیشتر کم‌کاری کرده‌ام! یعنی مشکل را روی شانه خودش می‌انداخت در حالی که گروهش بهترین بود.

بیشتر وقت‌ها جلساتش را در گلزار شهدا، سر قبر شهید کاظمی برگزار می‌کرد. بچه‌ها را به اصفهان می‌بُرد و کتاب‌های شهید تورجی‌زاده و شهید کاظمی را سر قبر خود شهید معرفی می‌کرد.

نکته دیگر اهل عمل بودن محسن بود. ما در مؤسسه هیئت داشتیم. یک موقع  واقعا اوضاع موسسه متفاوت شد. خیلی از بچه‌ها دانشجو بودند، ورودی کم شده بود و اکثر کادری‌ها هم به سربازی رفته بودند. محسن هم سربازی بود و در ایام محرم، همه چیز دست به دست هم داده بود تا ما نتوانیم دهه اول مراسم بگیریم.

محسن در دوره آموزشی سربازی بود که زنگ زد و گفت: چرا هیئت گرفته نشده؟ گفتیم به‌خاطر مشکلات. خیلی ناراحت شد و گفت: هر جور شده باید هیئت را علم کنید.

دوسه نفر بودیم. من بودم و محسن حججی و محسن همتیان. نه پوستر داشتیم، نه تبلیغات و نه می‌‍توانستیم  هزینه کنیم. محسن در آن زمان دو، سه روز مرخصی گرفت وگفت: حتما باید هیئت را بگیریم. اتفاقا آن هیئت، یکی از بهترین هیئت‌های موسسه شد. یک پوستر خیلی ساده طراحی کردیم که طرحش را خود محسن زد. به مدارس رفتیم و به تک‌تک بچه‌ها پیامک زدیم.  بعد تقسیم وظیفه کردیم؛ یکی نذورات جمع می‌کرد،  یکی گفت بچه‌ها را من زنگ می‌زنم. خلاصه  هر کسی کاری را بر عهده گرفت. مداح هم نداشتیم! محسن گفت: من حاضرم مداحی کنم و خلاصه دوباره مداحی شکل گرفت.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

بستن
قالب وردپرس