مصاحبه

مصاحبه با دوستان شهید حججی(۳)

ـ چی شد خدا ایشان را انتخاب کرد؟

حمید خلیلی:

هیچ کسی هم به این جواب نمی‌رسد. حضرت آقا هم گفتند: معلوم نیست چه معامله‌ای هست. به نظرم همه این ویژگی‌ها دخیل بوده و یک معامله‌ای با خدا کرده که قرار هم نیست کسی بداند.

ـ شما با حاج احمد کاظمی رفیق بودید؟

حمید خلیلی:

یک مقدار بله. قبر شهید کاظمی را وقتی می‌بردند به اصفهان، حاج قاسم سلیمانی، آقای قالیباف و آقای ایزدی و … به ما  قول دادند حالا که قبر شهید کاظمی به اصفهان رفته است، ما یک مجموعه فرهنگی در نجف‌آباد به یاد شهید کاظمی می‌سازیم.

از طرفی دو ماه قبل شهادت شهید کاظمی، مهر سال ۸۴ آمده بودم قم. یک روزی حاج احمد زنگ زد که بیا همدیگر را ببینیم. ما رفتیم حرم و حاجی گفت: میخواهم در نجف آباد کارفرهنگی کنم اما آدمش را ندارم. یک همچین دیالوگی بین من و ایشان بود و بعد از دوماه شهید شد.

همین‌طور که حرف می‌زدیم، حاج احمد گفت: راستی من یکی را پیدا کردم که نه در سازمانی است و نه ساختاری دارد؛ عین همان روحیات جنگ کار می‌کند.  منظورش حاج حسین یکتا بود.

این صحبت حاج احمد باعث شد تا من  تصمیم بگیرم یک سنگ قبر برای حاج احمد درست کنم. تصمیم داشتم در گلزار شهدا، کنار قبر شهید صالحی جانشین لشکر ۲۷ یک سنگ قبر برای حاج احمد درست کنم.

در ادامه تصمیم گرفتیم یک راهیان نور ببریم. نخبه‌های دانش‌آموزی را در ۴۸ دبیرستان هماهنگ کردیم. ثبت نام وگزینش کردیم. یک‌سری از بچه‌های تهران هم که دانشجو بودند و الان استاد دانشگاه هستند، را برای طرح، برنامه و فکر  به خط کردیم.

خلاصه بچه‌ها را جذب کردیم. قرار بود بعد اردو برای شهید کاظمی یادمان بسازیم. از راهیان که برگشتیم، سر یادمان بحث شد. بنیاد شهید گیر داد و خلاصه طرح ما اصلا اجرا نشد؛ یعنی اگر آن طرح اجرا شده بود، اصلا قبر محسن حججی اینجا نمی‌شد جا داد. بنا شد یک طرح دیگر اجرا شود که  باز هم به مشکل خورد و نتوانستند بسازند تا اینکه در سال ۹۵ به کنگره نجف آباد رسیدیم؛ یعنی یک‌سال قبل شهادت محسن آماده شد. بعد هم که محسن شهید شد، بحث شد که کجا خاکش کنیم که دقیقا در همان یادمانی که حاج احمد پیش بینی کرده بود، محسن دفن شد.

ـ آقا مجید شما که بیشتر با آقا محسن بودید، یک نقطه تحول یا تغییر خاصی در او سراغ داشتید یا نه؟ به نظر شما مثلا بعد از ازدواج، بعد مؤسسه آمدن یا قبلش و یا بعد سپاه رفتن تحول خاصی داشتن یا نه؟

مجید شکرااللهی:

قطعا پیش زمینه‌هایی داشته است؛ از طرفی اهل مطالعه می‌شود، به سمت کتاب‌های شهدا و اهل بیت می‌رود و از این لحاظ اطلاعاتش بالا می‌رود. در بحث هیئت موسسه یا برنامه فرهنگی و اردویی تمام این‌ها پیش زمینه‌هایی بوده که خودش را در بحث شهادتش نشان می‌دهد.

این پیش زمینه‌ها و آمادگی محسن در یک‌سال و نیم آخر شدت بیشتری می‌گیرد؛ چون  در سپاه بوده و اتفاقاتی که در سوریه و بحث دفاع از حریم اهل بیت و حرم حضرت زینب سلام الله علیها افتاده، تحول او را شدت می‌بخشد.

بعد از سوریه رفتن با هم ارتباط داشتید؟ به  مؤسسه می‌آمد یا نه؟

مجید شکرااللهی:

بله  می‌آمد. یک چله برداشته بود و هر هفته به قم می‌آمد. ما هم که قم بودیم و محسن در رفت و آمد بود با ما.

ـ شهید حججی چه چله‌ای داشت که به قم می‌آمد؟

مجید شکرااللهی:

چله نذر داشت. دقیقش را نمیدانم ولی به گمانم نذر شهادت بود. این اواخر هر هفته به جمکران  می‌آمد. بیشتر وقت‌ها در حرم یکدیگر را می‌دیدم؛ بعدش محسن به جمکران می‌رفت و صبحش به  نجف‌آباد برمی‌گشت. این اواخر، یکی، دو هفته قبل از اعزامش آمده بود قم و دور هم بودیم. دغدغه کار فرهنگی‌اش هنوز بود ولی دنبال این بود که به قم بیاید؛ خودش می‌گفت: اینجا بستر فرهنگی بالایی دارد.

ـ یعنی می‌خواست در قم زندگی کند؟

مجید شکرااللهی:

بله. می‌گفت: می‌خواهم کار فرهنگی‌ام را ادامه دهم.

ـ اگر ایشان دغدغه فرهنگی را اصل می‌دانسته، پس چرا رفته سوریه و شهید شده؟

مجید شکرااللهی:

آن یک تکلیف کنار شغلش بوده که شاید در زندگی هم به این رسیده بوده که برود. ولی همواره دغدغه فرهنگی را داشت. یعنی این نبود که مثلا الان که به سپاه رفته دیگر دغدغه فرهنگی نداشته باشد.  خودش می‌گفت: من در مؤسسه این‌همه عمرم در کار فرهنگی بودم و الان سخت است در تانک باشم و در واحد زرهی کار کنم!

ـ شما چی آقا مهدی؟ نقطه عطفی در زندگی آقا محسن به ذهن‌تان می‌رسد؟

مهدی جهانگیری:

در رابطه با شهادت محسن، آقا گفتند: بچه حزب‌اللهی‌ها کار فرهنگی کنند، ان‌شاءالله آمال و آرزوی‌شان را در شهادت می‌بینند.

محسن عاشق شهادت بود. هر چه پیش می‌رفت و به شهادت نمی‌رسید، تاملی می‌کرد و می‌دید گیر کارش کجاست تا آن را رفع کند.

سوریه رفتن یک بستری است که خیلی‌ها می‌روند و احتمال شهادت هم در آن زیاد است. سال ۹۴ رفت و به موشک هم به تانکش خورد و همان موشک باعث شهادت دوستش شد . در این قضیه موج انفجار  محسن را گرفت و عطش را در او بیشتر کرد.

به نظرم در یکی دوسال آخر گیر کارش را پیدا کرد. ما نمی‌دانیم گیر کارش چه بود ولی گیر را پیدا کرد و رفت و شهید شد. یعنی مدام این تلاش و شوق شهادت بود. حالا کار فرهنگی بود، سوریه رفتن بود یا  همه این‌ها درکنار هم بود، ولی خب مطمئنا گیر کار را پیدا کرد و به خواسته‌اش رسید.

ـ آقای خلیلی یک نقطه عطفی از زندگی شهید برای ما بگوئید.

حمید خلیلی:

به نظرم جواب سؤال یک نموداری بوده، از آن نَسَب، رزق حلال، تربیت، خانواده و بعد به بستر کار فرهنگی می‌آید و در ادامه حاج احمد به او نظر می‌کند. با اینکه خودش خیلی نمی‌خواست به سپاه  برود اما با اصرار خانمش به سپاه می‌رود.بعد در این فضا به  لشکر حاج احمد یعنی لشکر۸ می‌رود.

خلاصه یک عامل و دو عامل نبوده، بلکه یک نموداری بوده که اآرام‌آرام از یک‌جا شروع شده و به یک‌جایی ختم شده است.

ـ ما که می‌خواهیم نوجوانی مثل محسن حججی تربیت کنیم، چه‌کار باید کنیم؟ اینکه می‌گویید خانواده، این‌ها چند فرزند داشتند ولی محسن حججی خاص می‌شود، دلیلش چیست؟

حمید خلیلی:

این‌ها همه با هم یک زنجیره است؛ شاید آن نظر حاج احمد و یا  آن بستر فرهنگی باشد.

ـ بالاخره یک کاری کرده که نظر حاج احمد را جلب کرده و یا یک چیز خاصی بوده که او را انتخاب می‌کنند؟

حمید خلیلی:

من شخصا وقتی در محسن ریز می‌شوم، می‌بینم محسن نمک آشش را هم از حاج احمد می‌گرفت!

ـ خانواده‌اش هم از نقش پررنگ حاج احمد می‌گفتند، با اینکه شهید حججی اصلا حاج احمد را ندیده بود!

محسن همتی می‌گوید: وقتی با محسن عقد اخوت بستیم، سر خاک شهید کاظمی رفتیم و با هم تصمیم گرفتیم حاج احمدشناسی کنیم!  ببینیم چه‌جوری لباس می‌پوشید، چه‌جوری ریش می‌گذاشت و چگونه حرف می‌زد، محسن هم دقیقا همین‌گونه شده بود؛ یعنی تیپش، ظاهر و باطنش همه مأنوس با حاج احمد بود.

ـ هر هفته به اصفهان میرفت؟

حمید خلیلی:

بله هر هفته به اصفهان و سر قبر شهید کاظمی می‌رفت.

ـ ظاهرا شما با سوریه رفتن محسن موافق نبودید؟

حمید خلیلی:

من با محسن در چند مسئله مشکل داشتم. یکی اینکه به او گفتم: تو در قضیه سوریه رفتن احساساتی  تصمیم می‌گیری و کارت بر اساس منطق نیست. مشکل دیگر من با محسن سر خانواده خانمش بود. من از اول یک مقدار با خانواده خانمش در بحث پوشش و … مشکل داشتم. بحث سوم بچه داشتنش بود.

محسن خیلی جالب حرف می‌زد؛ یعنی یک حالت داش‌مشتی و نمکی حرف می‌زد. گفت: ببین چرا فکر می‌کنی من احساسی‌ام؟ من دیگر قید  زن و بچه‌ام را هم زدم! من باید بروم!  این‌جا دیگر خیلی با بغض گفت. گفتم: پس چرا نمی‌روی؟ تو که این‌همه پیگیری می‌کنی، گره کارت کجاست؟

گفت: مادرم آن دفعه به رفتنم راضی نبود. گفتم خب برو رضایت مادرت را بگیر. ماه رمضان شب شهادت حضرت علی(ع)  از مشهد به من پیام داد که رضایت مادرم را گرفتم و جالب این است که رو در رو با مادرش در این رابطه حرف نمی‌زند. محسن پیامک می‌زند و از مادرش رضایت می‌گیرد؛ یعنی رویش نمی‌شده در چهره مادرش نگاه کند!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

بستن
قالب وردپرس