مصاحبه

شهید حججی؛ فعال فرهنگی، شهید جریان‌ساز (۱)

برای قدم گذاشتن در مسیر تربیت و خودسازی و دگرسازی، باید به الگوهایی اقتدا کرد  که مرور زندگی‌شان هم چراغ راه‌مان باشند و هم به قدم‌های خسته‌مان قوتی دوباره ببخشند. شهید حججی یکی از این الگوهاست که در مکتب اهل بیت(ع) تربیت یافت و به قول مقام معظم رهبری شهیدِ جریان‌ساز شد.

به مناسبت اولین سالگرد شهید حججی، مصاحبه زیر از دوستان آن شهید بزرگوار تهیه شده است. امیدواریم مورد توجه شما قرار گیرد.

– چگونه با شهید حججی آشنا شدید؟

حمید خلیلی:

اولین سالگرد شهادت «شهید کاظمی» در سال ۱۳۸۵، موسسه‌ای در نجف‌آباد به نام شهید کاظمی راه‌اندازی شد. در آن سال یک اردوی راهیان نور مخصوص دانش‌آموزان نخبه شهرستان در مقطع دبیرستان برگزار شد. یکی از شرکت‌کنندگان در این اردو، شهید حججی بود که بعد آرام‌آرام برنامه‌های مؤسسه ادامه پیدا کرد و بیشتر یکدیگر را شناختیم.

مهدی جهانگیری:

آشنایی با آقا محسن سال ۸۵ در یکی از برنامه‌های مؤسسه بود که استارتش در آن‌جا خورد و کم کم بیشتر شد.

مجید شکرااللهی:

اولین آشنایی با آقا محسن اردوی راهیان نور سال ۸۵ بود.

ـ نقش شهید حججی در موسسه چه بود؟

حمید خلیلی:

مؤسسه ما یک سیکل و نظام‌نامه داشت. هر دانش‌آموز که وارد مؤسسه می‌شد، از یک جایی باید شروع می‌کرد و به یک ‌جایی ختم می‌شد. این نظام‌نامه به‌گونه‌ای بود که دانش‌آموز وقتی وارد می‌شد، شش، هفت سال طول می‌کشید؛ یعنی از اول یا دوم بیرستان شروع می‌شد و به دانشگاه ختم می‌گشت.

محسن همان اوایل در سیستم مؤسسه یک اردو آمده بود، بعد آرام‌آرام به همراه بچه‌ها فقط خدمات می‌گرفت، یعنی به عنوان کلاس، اردو، کارهای فرهنگی و این‌ها. بعد به مرور زمان به سطوح بالاتر رسید. اولین فعالیت‌هایش در گروه رباتیک و ورزش بود. محسن بعد از گذراندن دوره‌های عمومی ابتدا وارد گروه ورزشی و سپس وارد گروه علمی شد.

گروه‌های مؤسسه را از روی بیانات حضرت آقا طراحی کرده بودیم. بعد از مدتی بچه‌ها گروه رباتیک راه انداختند. خلاصه کارهای بزرگی صورت گرفت؛ مثلا از ربات‌های مسیریاب تبدیل شد به ربات زیردریایی که در مسابقات بین المللی شرکت کردند و حتی از آمریکا یک دعوت‌نامه آمد که در مسابقات شرکت کنند!

در شروع گروه رباتیک، محسن در گروه رباتیک بود؛ بعد سر یک اتفاق به گروه ادبی کتاب و کتاب‌خانه رفت. ما یک  گروه ادبی داشتیم که بیشتر کارش نوشتن بود. دراقع مؤسسه سه مرحله داشت: اول گروه‌های عمومی، بعد تخصصی؛ بعد یک‌سری مراکز؛ این مراکز هدف‌شان خدمات‌دهی بود؛ مثلا کار کتاب و کتاب‌خوانی و …

بچه‌ها ضمن اینکه فعالیت‌هایی در این چند سال حضور در مؤسسه آموزش دیده بودند، به ثمر می‌نشستند و همچنین یک درآمد و اشتغالی هم داشتند. البته محسن یک مقطع دیگر  هم در گروه کتاب و کتاب‌خوانی کار می‌کرد.

بین این فعالیت‌ها، اردوهای جهادی، راهیان نور و مشهد و … هم بود که از برگزاری هرکدام هدفی داشتیم؛ مثلا اردوهای قم مثل طرح ولایت، آموزشی بود، اردوهای مشهد تقریبا همین‌گونه بود و بیشتر جریان‌شناسی بود، اردوی راهیان برای ورودی‌هایی که تازه وارد بودند و اردوهای جهادی که فعالیت جهادی بود. محسن هم در گروه کتاب بود و هم در اردوهای جهادی فعالیت داشت.

خاطره‌ای را تعریف می‌کنم که محسن بعد از این خاطره به‌صورت جدی وارد کار کتاب و کتاب‌خوانی شد. ما در نمایشگاه کتاب عماد بودیم، حضرت آقا به این نمایشگاه تشریف آوردند و بنا شد بنده جلوی ایشان به نمایندگی از ناشران صحبت کنم. این جریان دقیقا زمانی بود که بچه‌ها فعالیت‌های خوبی در مدارس و در زمینه نوشتن داشتند. محسن هم دقیقا در همین زمان شروع به نوشتن کرد.

در بین گروه‌ها، گروه ادبی از جدی‌ترین گروه‌های مؤسسه بود. در آن سال ما یک گزارش خدمت حضرت آقا دادیم که در سطح شهرستان چه فعالیت‌هایی داشته‌ایم. بعد از گزارش، آقا شروع کردند به صحبت کردن که یکی دو بار هم به بنده اشاره کردند و از کار ما تعریف نمودند. بعد از این جریان بود که محسن بیشتر دغدغه کتاب پیدا کرد. از آن جایی که محسن رشته‌اش فنی بود، خیلی به کتاب و این فضا علاقه نداشت، اما درست از آن ایام که نمایشگاه برگزار شد و حضرت آقا صحبت کردند، خیلی جدی وارد  بحث کتاب و کتاب‌خوانی شد.

ـ آقا مجید شما چه خاطره‌ای از شهید دارید؟ از نوشتن‌شان، از کتاب‌فروشی‌ها، اصلا چرا سراغ این کار رفته بود؟

مجید شکرااللهی:

در مؤسسه بحث مطالعه خیلی مهم بود؛ یعنی تمام گروه‌ها و اعضا بدون استثناء باید مطالعه می‌کردند. از آن ورودی جدید تا نیرویی که دو، سه سال در مؤسسه فعالیت کرده، همه باید مطالعه می‌کردند و سیر مطالعاتی داشته باشند. محسن بیشتر مطالعاتش مربوط به کتاب‌های شهدا بود.

به مرور زمان در کنار فعالیت‌هایی که در مؤسسه انجام می‌دادیم، بحث نمایشگاه‌ها، توزیع کتاب و ترویج فرهنگ کتاب‌خوانی بود که بیشترین خروجی‌اش در گلزار شهدا، مدارس و نماز جمعه شهر بود. بعدها ما یک طرحی داشتیم، طرح کوله پشتیِ کتاب. کتاب با موضوعات مختلف در کوله پشتی می‌ریختیم و در پارک‌ها و معابر عمومی تبلیغ می‌کردیم. البته با یک لباس فرمی که حالت دست‌فروشی هم نباشد که ارزش کالایی کتاب پائین بیاید. با همین تیپ در جاهای مختلف مثل پارک‌ها ترویج کتاب می‌کردیم.

به نمایشگاه‌هایی که در پارک یا معابر عمومی برگزار می‌کردیم، اوایل کسی کار نداشت. چون حجم کاری و نمایشگاه کوچک بود . مقداری که بزرگ شد، ماموران شهرداری گیر می‌دادند که مجوز ندارید. چند بار  قفسه‌ کتاب  ما را جمع کردند که مجوز ندارید و یا می‌گفتند  چرا در گلزار شهدا کتاب می‌فروشید! این در حالی بود که کتاب‌ها همه در مورد شهدا، اهل بیت و این فضاها بود. یکی دو هفته قفسه نداشتیم که با پیگیری‌ فراوان، قفسه‌ها را پس دادند.

در پارک که برای معرفی کتاب می‌رفتیم، بعضی از خانواده‌ها به دید دست‌فروش نگاه می‌کردند! می‌گفتند: این‌ها کی هستند؟ چه‌کار می‌کنند؟ پیش آن‌ها رفته و خود را معرفی می‌کردیم که ما گروه تبلیغیِ ترویجی کتاب هستیم. یک مدت که فعالیت کردیم، دیدیم که بعضی از خانواده‌ها اعتماد نمی‌کنند. بحث اینکه شاید این‌ها دست‌فروش باشند یا کاری بخواهند کنند! از طرفی هم ماموران شهرداری و کسانی که در حراست و پارک‌ها بودند، به ما گیر می‌دادند.

وقتی این گیردادن‌ها زیاد شد، مجبور شدیم به دنبال کارت‌های مبلغ کتاب برویم. رفتیم سراغ اداره ارشاد، اما گفتند این کاری که شما می‌کنید، زیرنظر ما نیست! باید به فرمانداری شورای تامین بروید و اجازه بگیرید. خلاصه این‌قدر رفتیم و آمدیم تا از شورای تامین مجوز گرفتیم. وقتی پشت کارت‌های ما مُهر اداره ارشاد خورد، مردم راحت‌تر اعتماد  می‌کردند و کتاب بیشتری توزیع می‌شد.

ـ یعنی کتاب فروشی از این باب بود که مردم کتاب خوان شوند؟  

اصلش ترویجی بود؛ مثلا ما می‌رفتیم در کتاب‌فروشی کتاب برمی‌داشتیم و به مدارس می‌رفتیم. یا در ماه مبارک رمضان با ستاد اقامه نماز صحبت کردیم و با همان کارت‌ها کتاب می‌‌بردیم و بین دو نماز یک تا دو دقیقه معرفی می‌کردیم.

ـ پس ایشان از اول که آمد آن‌جا یک عضو فعال بود، بعد هم به واحد کتاب فروشی رفت؟

حمید خلیلی:

مرکز ما اسمش «نون و القلم بود«. ما دوگروه عمومی داشتیم که اسم داشتند: در واحد خواهران اسامی سوره‌های قرآن و در واحد برادران، اسم‌های اصحاب پیامبر بود؛ مثل گروه سلمان، عمار و …

گروه‌های ادبی هم مثل گروه‌های تخصصی اسم‌هایش از اسامی قرآنی بود؛ مثل ذاکرین، فاتحین، اسراء و ابرار. بعد از گروه‌ها، دوستان در مراکز فعال می‌شدند. مثلا این مرکزی که این‌ بچه‌ها کار می‌کردند، نون والقلم بود که هنوزم فعالیت می‌کند.

دانیال حسینی می‌گفت: این قفسه‌های ما را که ماموران شهرداری بردند، یک بار با محسن در شب رفتیم که ببینیم انبار این‌ها کجاست. رفتیم پشت پارک، انبار را پیدا کردیم. محسن از دیوار انبار بالا رفت و کتاب‌ها را به شهر کتاب برگرداندیم!

در بحث نماز جمعه هم خیلی گیر می‌دادند. اما بالاخره بچه‌ها توانستند امام جمعه را متقاعد کنند. البته مؤسسه هم وجهه خوبی داشت و خیلی قبولش داشتند. امام جمعه متقاعد شد که کتاب‌هایی که بچه‌ها می‌آوردند را در معرض فروش بگذارند.

همان سال، در شورای سیاست‌گذاری ائمه جمعه در تهران و در خدمت حضرت آقا، امام جمعه ما تشویق شد و درجلسه‌ای که آقا برای ائمه جمعه صحبت کردند، تاکید کردند روی کتاب و ازآن زمان مصوب شد که در تمام نماز جمعه‌های کشور کتاب معرفی کنند.

پاتوق بچه‌های ما همان نون و القلم است. یک‌سری اتفاق‌های مهمی در آن زمان افتاد که بچه‌ها نگفتند، مثلا «کتاب من زنده ام» در شهر ما چهار هزار عدد فروش داشت  که همین بچه‌ها می‌فروختند و این بی‌سابقه است در شهر ۳۰۰ هزارنفری، این همه یک کتاب فروش داشته باشد. وقتی خواستند جوایزش را  بدهند، قرعه کشی شد و نجف‌آباد بیشترین جایزه‌ها را گرفت!

ـ آقا محسن مربی موسسه بوده؟

حمید خلیلی:

بله ایشان وقتی در مرکز کتاب کار می‌کرده، حتما در گروه تخصصی بوده است. مجید در گروه تخصصی، مسئول گروه ادبی بود ولی محسن مسئول گروه عمومی عمار یا سلمان بود. مسئول یک گروهِ عمومی بود که بیشتر هم بچه‌های راهنمایی بودند.

ـ چه‌کار می‌کردند در مؤسسه؟

حمید خلیلی:

شرح وظایف‌شان این بود که به‌صورت منظم هفته‌ای یک جلسه داشتند. سیر مطالعاتی داشتند، آشنایی با شهدا و سبک رفاقت با شهدا و این‌ها بود.  بعد بچه‌ها را استعدادشناسی می‌کردند. یک اردوی مشهد می‌رفتیم و بعد از این مشهد، بچه‌هایی که در گروه عمومی بودند، جذب گروه‌های تخصصی می‌شدند؛ البته با هماهنگی مسئول گروه که می‌گفت هر کدام از این بچه‌ها در چه زمینه‌ای استعداد دارند.

ـ در این اردوهای جهادی و راهیان نور هم آقا محسن خیلی پررنگ بوده، درست است؟

حمید خلیلی:

کادر ما  در حدود  ۵۰ نفر بودند و بچه‌ها تقریبا در یک سطح بودند. منتهی در ایام شهادت محسن یک چیزهایی خیلی بولد شد. ما همیشه می‌گوئیم، هر چه بوده، زدیم به نام محسن! مثلا در همین کار کتاب نمی‌شود بگوییم فلانی بیشتر کار کرده است. مسئول کارکتاب اول محسن بود با خانم عباسی که جدا کار می‌کردند؛ یعنی در همان کتاب شهر اما زیر نظر ما کار می‌کردند. یا مثلا  مجید مسئول گروه ادبی بود. یعنی عملا ایشان مسئول حججی بود ولی خب دیگر این جریان بود. ما نتوانستیم خوب برای مردم توضیح بدهیم که نقش هریک چه بوده است.

ـ بیشتر کار گروهی بوده؟

حمید خلیلی

بله یک جریان بوده. نمی‌شود گفت حالا محسن کم‌تر بوده یا بیشتر. اتفاقا در اردوی جهادی خیلی وقت‌ها از زیر کار در می‌رفت ولی با جان و دل می‌آمد. نکته دیگر اینکه کم پیش می‌آمد که در اردوها از کادر باشد. در اردوهای جهادی معمولا در کار عمران و  برق‌کشی بود ولی خب چون این فیلم‌ها را از محسن در سال آخر گرفته بودند، دیگر همه چیز زده شد به نام محسن!

ـ با توجه به داستان سربازی که شما می‌گفتید آدم سخت کوشی بوده، آن‌وقت چه‌جور در اردوی جهادی کار نمی‌کرده؟

حمید خلیلی:

اینکه می‌گویم از زیر کار در می‌رفت، روی حساب شیطنت‌هایش بود، می‌رفت ببیند چه کاری را چه کسی انجام نمی‌دهد تا او انجام دهد.

مجید شکرااللهی:

وظیفه مشخصی نداشت و همه جا بود!

حمید خلیلی:

در یک اردویی محسن مسئول فرهنگی اردو بود و باید به همه جا سرمی‌زد. چون ما در دو، سه روستا بودیم و محسن باید سرکشی می‌کرد. محسن روز اول و دوم رفته بود روستایی که خانمش هم آن جا بود. گفتم محسن تو میری آن‌جا فکر می‌کنند به‌خاطر خانمت می‌روی. دوروز بعد هم گفت: من دیگر مسئول فرهنگی نیستم و به روستای «وزوه» می‌روم.

چند روز بعدش دیدم محسن روستا را متحول کرده است. این که از زیر کار فرهنگی دررفت، به‌خاطر این نبود که بخواهد از کار فرار کند بلکه می‌دید جایی دیگر نیاز است کار بکند که هیچ کسی  نمی‌رود.

ـ آقا مهدی شما هم تعریف کن. از اردوی جهادی آمدن‌ها و …

مهدی جهانگیری:

ما در بحث تیم علمی روباتیک و ورزشی با هم بودیم، یک اکیپ چهار، پنج نفره از بچه‌ها که در همه‌جا با هم بودیم اما بعضی اوقات به‌طور مثال کار اردوی راهیان بود، کلا حکمی از بالا می‌خورد، همه کارها را  تعطیل می‌کردیم و در راهیان فعالیت می‌کردیم.

هسته تیم روباتیک هم هرکدام‌شان از یک رشته بودند؛ مثلا من خودم مکانیک می‌خواندم، دیگری برق می‌خواند، یکی دیگر یک رشته دیگر می‌خواند. می‌خواستیم کار رباتیک را شروع کنیم  اما جا نداشتیم! خب موسسه هم خیلی برنامه داشت که نمی‌شد همه را در مؤسسه اجرا کرد ولی چون رباتیک یک کار تخصصی بود و  نیاز به کلاس و دوره داشت، طبیعتا یک جای مشخص می‌خواست. ما چون جا نداشتیم، محسن با پدرش هماهنگ کرد و  چون یک خانه دوطبقه داشتند، هماهنگ کرده بود ما هفته‌ای سه جلسه در آن جا برگزار کنیم.

آموزش اولی و مقدماتی هسته تیم روباتیک در خانه محسن شکل گرفت و تیمی که در آن‌جا پا گرفت، در مسابقات اُیران اپن، مسابقات بین‌المللی و… مقام آورد.

ورزشی هم همین‌جور؛ مثلا ما یک سال خیلی مستمر و قوی کار کردیم و استاد خوب گرفتیم و در عرض همان یک سال بچه‌ها راهی که دیگران در شش سال می‌رفتند را در یک سال رفتند. بچه‌ها به مسابقات شهرستان راه یافتند و حتی تا انتخابی تیم ملی هم رفتند.

البته چیزی که در این گروه۴، ۵ نفری مشهود بود، اولویت‌شان با کارهای مؤسسه بود. یعنی مثلا ورزشی‌ها تا جایی پیش می‌رفتند که به کارهای مؤسسه لطمه وارد نکند و از کارها عقب نمانند.

ـ آقا محسن چه‌قدر کاراته کار کرده بود؟

مهدی جهانگیری:

یک سال به صورت مداوم  در گلستان شهدا کار کرده بود. یکی از برنامه‌های ثابت مؤسسه این بود بچه‌های پشت کنکوری چهل شبانه‌روز به خانه‌هایشان نمی‌رفتند و در در گلستان شهدا درس می‌خواندند. در کنارش من خودم می‌آمدم و به بچه‌ها سر می‌زدم. تیم ورزشی هم همان جا جلسات را برگزار می‌کرد. ولی چون هیچ امکاناتی نبود در میان قبرها کار می‌کردیم و در آسفالت می‌دویدیم! بحث این است که امکانات نداشتیم اما قوی کار می‌کردیم. در عرض یک سال  بچه‌ها رفتند در تیم شهرستانی، استانی و انتخابی؛ ولی وقتی به بحث قهرمانی می‌رسیدیم، می‌دیدیم باید کنار بگذاریم. محسن هم می‌گفت می‌خواهم به گروه علمی بروم یا همان کار فرهنگی‌ام را بکنم چون این‌ها واجب‌تر است.

در اردوی جهادی روستای وزوه، خانم بنده در همان روستایی بود که بچه‌ها می‌رفتند.  ایشان تعریف می‌کرد: یک بار ماشین در راه خراب شد. آقا محسن با یکی از برادرها جلو نشسته بودند و خانم‌ها هم عقب بودند. مدتی بعد ماشین خراب شد. بعد یک هایلوکس دیگر آمد که ما را ببرد. محسن به‌خاطر  پر بودن ماشین نتوانست با ما بیاید.  راننده به محسن گفت: من خانم‌هارا می‌رسانم و به دنبال شما  می‌آیم. اما محسن نخواست! چون آن‌جا مشکل بنزین داشتیم و چون به ازای راهی که این‌ها را بگذارد و بیاید، ۳۰ لیتر بنزین مصرف می‌شد، محسن پیاده مسیر را رفت. شاید حدود پنج، شش ساعت در راه بوده تا خود را به محل استقرار  بچه‌ها برساند!

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

بستن
قالب وردپرس