مصاحبه

شهید حججی چگونه تربیت شد؟ (3)

مصاحبه با خانواده شهید حججی

-آقا محسن کم کم رشد کرد؟

پدرشهید: بله. در نشر و توزیع کتاب و کارهای فرهنگی مبلّغ خودش باید یک کتابخوان خوب باشد تا مبلّغ خوبی باشد ولذا محسن هم زیاد کتاب مطالعه می کرد و این باعث رشدش شده بود. محسن کم کم رشد کرد و در سپاه به اوج خودش رسید، حتی می شود گفت موسسه شهید کاظمی یکی از مراحل رشد آقا محسن بود. همراه موسسه، اردوهای جهادی می رفتند، کارهای تبلیغاتی می کردند، نمایشگاه کتاب می زدند اما مهم ترین بخشی که آقا محسن روی آن خیلی حساسیت نشان می داد تبلیغ دین و بحث احکام بود.

من یادم است حتی بعضی مواقع وقتی در یک مساله گیر می کرد برای پیدا کردن جواب سوالش تا قم می رفت. به قول معروف پاپیچ علما می شد تا جواب دقیق و درست سوالش را پیدا کند. شاید به جواب های جزئی هم می رسید اما قانع نمی شد بلکه می خواست جواب را دقیق متوجه شود که اگر کسی هم از او سوال کرد بتواند به او هم جواب دقیقی بدهد.

-به شهید کاظمی خیلی علاقه داشت؟

پدرشهید: آقا محسن از دوران دبیرستان با شهید کاظمی آشنا شد.

-کجا و چجوری؟

پدرشهید: من خودم در دوران دفاع مقدس یکی از سربازان شهید کاظمی بودم. بالطبع بچه های جبهه و جنگ عکس هایی از هم دارند. عکسی یادگاری بصورت دسته جمعی در لشگر گرفته بودیم که شهید کاظمی نیز در آن عکس بود. این عکس دست آقا محسن افتاد تا اینکه بعدها در جریان راهیان نور و شهید کاظمی و شهدای عرفه، آقا محسن شهید کاظمی را به عنوان دوست خودش انتخاب کرد. محسن کلکسیونی از عکس های شهید کاظمی و دلنوشته هایی که به او نوشته بود را گوشه خانه نصب کرده بود. حداقل هم هفته ای دو شب سر قبر شهید کاظمی می رفت. حتی خانمش تعریف می کرد زمانی که تازه بچه شان به دنیا آمده بود و خیلی کوچک بود علی را روی قبر شهید کاظمی می خواباند و می گفت حاج احمد سپردمش به تو که خانمش جیغ می زند که سنگ کثیف است و آقا محسن می گوید نگران نباش.

-چطور شد خدا ایشان را انتخاب کرد؟

پدرشهید: حضرت آقا فرمودند خداوند به واسطه اخلاصی که این جوان داشت او را در یک زمان حساس و برای یک کار بزرگ انتخاب کرد. آقا محسن برای این ماموریت انتخاب شده بود. شهادت اتفاقی نیست انتخابی است، یعنی خداوند شهدا را انتخاب می کند. آقا محسن به واسطه اخلاصی که در عمل نشان داد و رابطه ای که بین خدا و خودش وصل کرده بود برای این مسیر انتخاب شد.

یکی از دوستانش می گوید که با آقا محسن صحبت کردیم که محسن خیلی نور بالا میزنی، نکند شهید بشی! و محسن جواب داده آنکه درست اما شما فقط دعا کن خون مان جریان ساز شود. این جریان ساز بودن مهم است و خدا دوست داشت که دعای بنده اش را مستجاب کند. تمام مراحل اسارت آقا محسن در دلنوشته های خودش ثبت شده است. یعنی خداوند طوری آقا محسن را به طرف خودش برد که آقا محسن خودش می خواسته و انتخاب کرده بود.

-یعنی چه در دلنوشته ها ثبت شده؟

پدرشهید: یکی از دوستانش می گوید یک شب با آقا محسن خوابیده بودیم که محسن از خواب می پرد و می گوید یک عده داعشی روی سینه ام نشسته بودند و می خواستند سرم را ببرند، و از ترس پریدم. به محسن گفتم که شاید خواب پریشان دیدی. فردا دوباره همان خواب را می بیند. شب سوم دیدم بلند شد و دیگر ترسی نداشت و گفت: خواب دیدم که امام حسین(علیه السلام) گفتند اینها سرت را می برند اما نترس، درد ندارد. فردایش محسن دلنوشته ای می نویسد که “پرودگارا از تو شهادت بدون درد نمی خواهم”. دلنوشته دیگری دارد که می گوید “پرودگارا به من گوشه ای از مصائب اهل بیت را بچشان”. از زمانی که آقا محسن مجروح می شود تا به اسارت می رود و همینطور نحوه شهادتش همه بخش هایی از مصیبت هایی است که به اهل بیت (علیهم السلام) وارد شده است. داعش خیلی از شهدا را سر برید ولی عریان نکرد. خیلی از شهدا را سر برید حتی با تانک روی آن ها رفت و له شان کرد اما آن ها را جلوی دوربین مُثله نکرد. یک وقت یک نفر جنایتی می کند و می رود، یک وقت جنایت می کند و به تصویر می کشد، این به تصویر کشیدن خواست داعش نبوده است، خواست محسن هم نبوده است بلکه فقط خواست خدا بوده است. خدا خواسته است که این قوم را توسط خودشان ریشه کن کند، برای همین هم این جنایت را به تصویر می کشد. خواست خداوند است که از آمریکا یک یهودی بیایید خانه ما و بگوید شهید شما مگر چه کرده است که اینقدر بزرگ شد؟ این چه فرهنگی است که شما دارید؟

-آقا محسن چه داشت که خدا انتخابش کرد؟

مادرشهید: همان خلوصی که داشت، همان ایمانش، همان احترامی که به پدر و مادرش می گذاشت، خدا اینقدر بهش عزت داد. خودش را به زمین انداخت و پای من و بابایش را بوسید خدا عزتش داد. فرمانده شان می گفت آقا محسن همان موقع شهید شده بود، ما برایش فاتحه خواندیم اما خدا می خواست که دوباره به هوش بیاید، بلند شود، داعشی ها او را ببینند و با خود ببرند و این اتفاقات بیفتد و او عزیز و بزرگ شود.

-یعنی زخمی شده بود؟

برادرشهید: در اثر موج انفجار بیهوش می شود و فکر می کنند که شهید شده است.

فرمانده شان می گوید که فردا صبحش دیدند که تصویر اسارتش پخش شد و متوجه شدند که از موج انفجار آقا محسن بیهوش می شود، بعد که به هوش می آید و می ایستد، دوربین های فیلمبرداری داعش می بینند و او را می گیرند و آن اتفاقاتی که اطلاع دارید. خودش دوست داشت خونش جریان ساز بشود و اینگونه شد.

-آیا بعد از شهادت، او را کنارتان حس می کنید؟

پدرشهید: خیلی. ما خیلی از جاها او را حس کردیم، خیلی از جاها همراهی اش را دیدیم، کرامت های زیادی شهید داشته است، مخصوصا زمانی که در مسافرت ها می رویم واقعا حس می کنیم که ایشان دنبال ماست یا بعضی از مواقع حتی از ما هم جلوتر است.

-چگونه می شود امثال محسن تربیت کرد؟

پدرشهید: پدر و مادر باید هنر داشته باشند که فرزندشان را جوری تربیت کنند تا وقتی وارد جامعه می شود جامعه نتواند روی او تاثیر بگذارد. آقا محسن دانشگاه رفت، در فضاهای مجازی بود -حتی خودش کانال داشت- از اینترنت استفاده می کرد، با ماهواره سر و کار داشت اما هیچ کدام نتوانست روی او تاثیر بگذارد بلکه او روی آن ها تاثیر می گذاشت. یکی از دوستان سربازی اش می گفت: در دوران سربازی، من علاوه بر اینکه اعتیاد داشتم، اهل نماز و روزه هم نبودم ولی با آقا محسن دوست شده بودم. محسن هم یک دفعه در مورد ارتباطش با این دوستش به من گفته بود. آن وقت من نگران شدم و گفتم بابا مواظب باش با او رفت و آمد می کنی معتاد نشوی! گفت نه بابا زورش به من نمی رسد. این سرباز می گوید در اواخر خدمت اعتیادم را ترک کردم و نماز خواندن را به کمک آقا محسن نیز یاد گرفته بودم.

من عقیده ام این است که جامعه را نه کودکان و نه نوجوانان، بلکه جامعه را پدر و مادرها می سازند. اگر در جامعه ای یک نوجوان خلاف جهت دینی حرکت می کند پدر و مادرش مقصر هستند، چون آن ها نتوانستد درست عمل کنند و فرزند خوبی تحویل جامعه بدهند.

خداوند هیچ کس را خلاف کار به دنیا نمی آورد بلکه روش پدر و مادرها است که باعث می شود بعضی زندگی موفقی داشته باشند و بعضی زندگی ناموفقی را تجربه کنند.

با تشکر از استقبال گرم و مساعدت خانواده محترم شهید حججی

مصاحبه با دوستان شهید حججی در ادامه خواهد آمد. منتظر بمانید…

 

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

بستن
قالب وردپرس