مصاحبه

شهید حججی چگونه تربیت شد؟ (1)

مصاحبه با خانواده شهید حججی

 

مدتی از شهادت شهید محسن حججی گذشته بود و کمی از تب و تاب ها خوابیده بود. اما شوق دانستن روش تربیت و رشد آقا محسن هیچوقت برای دوستان موسسه فروکش نکرد.

شنیده بودیم آقا محسن، امام رضایی بود اما زمانی که مصاحبه با خانواده شهید در حرم امام رضا نهایی شد این اعتقاد به باورمان تبدیل شد.

به شوق این دیدار به نجف آباد اصفهان رفتیم و به پای صحبت های خانواده شهید حججی نشستیم و ره آورد آن جلسه شیرین و به یادماندنی را به شما هدیه می کنیم.

-آقا محسن متولد چه سالی بودند و چندمین فرزند خانواده؟

پدر شهید: آقا محسن متولد 1370 و فرزند سوم من بود.

من 5 فرزند دارم؛ سه دختر و دو پسر که آقا محسن فرزند سوم می شد.

-از کودکی اش برایمان بگویید و اینکه آیا با بقیه بچه ها تفاوت داشت یا نه؟

پدرشهید: آقا محسن نسبت به بچه های دیگر بیشتر بابایی بود و دوست داشت بیشتر در جلسات مردانه شرکت کند تا جلسات زنانه ولذا غالبا با من همراه بود.

-آقا محسن چه ویژگی هایی داشت؟

مادرشهید: آقا محسن از کودکی پسر آرام و خوبی بود. زیاد شیطنت نداشت. در حدی بود که عکس های فوتبالیست ها را می برد در کوچه و با بچه ها بازی می کردند. بچه مومن و خوبی بود. هنوز به سن تکلیف نرسیده بود نمازش را می خواند، روزه می گرفت که ما بعضی مواقع شب ها بیدارش نمی کردم ولی او بی سحری روزه می گرفت که من مجبور می شدم صدایش بزنم. صبح ها قبل از اینکه خواهرش را بیدار کنم می دیدم محسن بیدار شده و در حال نماز خواندن است.

-ویژگی منحصر به فرد ایشون چه بود؟

مادرشهید: از بچگی شجاع و نترس بود. یادم است یک موقع رفتیم مراسم تعزیه، عصر که بچه ها به خانه برگشتند دیدیم آقا محسن که 5 ، 6 سالش بود جامانده است. پدرش با دوچرخه رفت دنبالش که دیده بود گوشه مسجد نشسته است و گریه هم نمی کند، یعنی اصلا نترسیده بود. آنجا در مسجد او را نگه داشته بودند تا پدرش دنبالش برود. یعنی ما تا شب اصلا نمی دانستیم که او گم شده است و فکر می کردیم داخل کوچه با بچه ها بازی می کند. پیدایش که کردیم ازش پرسیدیم ترسیدی؟ گفت: نه، آقایی گفت همینجا بنشین تا دنبالت بیایند.

– حسین آقا شما تفاوت سنی تان با آقا محسن چقدر است؟

برادر شهید: حدود 7 سال! من متولد 63 هستم آقا محسن متولد 70

-ارتباط شما به عنوان یک برادر با آقا محسن چگونه بود؟

برادرشهید: رابطه من با محسن رابطه برادری بود ولی به قول مادرم محسن خیلی خودجوش بود. در مسجد محل، در مدرسه، در بخش کانون فرهنگی هرجا بحث فرهنگی داشتند محسن فعال بود. در بسیج فعالیتهای زیادی داشت یعنی از همان ابتدای کودکی چه ایام عزاداری چه ایام جشن می دیدیم خیلی فعال و پرجنب و جوش است.

از دوره راهنمایی که در مدرسه بود پلاکاردهایی می نوشتند، روی ویترین مدرسه در مورد شهدا و علما کار می کردند، در مسجد محل فعال بود، مداحی می کرد. بعد از شهادت محسن دوستانش یک سی دی برای ما آوردند که او در سنین ده دوازده سالگی مداحی کرده بود.

هر چه سنش بالاتر می رفت اعتقاداتش نیز قوی تر می شد و ما به مرور زمان می دیدیم که چقدر با شهدا رفیق شده است. کلا طرز فکرش در وادی شهدا و شهادت بود.

دانشجو که شد در هفته دفاع مقدس موزه درست می کردند، منبری دعوت می کردند و مراسم می گرفتند.

اهل اردوی جهادی رفتن بود و بعد که به سپاه رفت دیگه به اوج خودش رسید.

-بعضی از بچه های متدین از ترس تربیت فرزند و اینکه فرزندشان انسان صالحی نشود دیر بچه دار می شوند. ولذا هم در سن ازدواج شان تاخیر می اندازند و هم نهایتا یک یا دو بچه می آورند. آیا شما هم اینطوری فکر می کردید؟

پدر شهید: به نظر من هر کسی در هر دین و مذهبی که باشد اگر به دینش، به مذهبش اعتقاد داشته باشد حالا مسلمان باشد یا مسیحی یا حتی زرتشتی باشد ولی نسبت به همان دینش اگر اعتقاد قلبی داشته باشد و تمام احکام دینش را اجرا کند در راستای دین خودش موفق است.

دین اسلام برای ما تکالیفی معین کرده است و گفته است که شما این راه را بروید بقیه اش با من، خدا خودش گفته است راه درست را بروید، لقمه حلال بخورید، حرف کج نزنید، دروغ نگویید، غیبت نکنید، بقیه اش با من! خدا خودش تضمین کرده است ولذا دلیلی ندارد که بترسیم. حالا شاید یک بچه ناخلفی به دست بیاید این بچه ناخلف را شما چه بخواهی چه نخواهی هر چند هم پرهیز کنی باز همین است. (به قول ما نجف آبادی ها بُته خراب بشود اگر صد سال دیگر هم کِشتش کنی دوباره خراب می شود)

اسلام فرموده است در سنین جوانی ازدواج کنید و هر چه زودتر فرزنددار شوید چون انسان در جوانی انرژی دارد که برای تربیت بچه اش بگذارد، خیلی بهتر است تا اینکه در سنین بالا ازدواج کند و نهایتا هم یک یا دو فرزند داشته باشد.

اول باید به خدا توکل کرد و دوم احکام الهی را رعایت کرد و به اهل بیت (علیهم السلام) متوسل شد.

ما مسلمانیم و بهترین ویژگی و راهکاری که داریم داشتن اهل بیت (علیهم السلام) است.کافی است بچه ها را با این راه آشنا کنیم، با مکتب اهل بیت آشنا کنیم، آن وقت اگر بخواهیم که از این مسیر هم خارج شان کنیم، نمی شود. مهم این است که راه را به آن ها نشان بدهیم.

-با توجه به اینکه بعضی از خانواده ها خود متدین هستند اما فرزندشان متدین نمی شود بفرمایید شما چگونه راه اهل بیت را به فرزندان خود نشان دادید؟

پدر شهید: هر انسانی اگر بخواهد درست عمل بکند باید همه مراحلش درست باشد. اگر یک گوشه از کار را خراب کند، خدای نکرده غفلت کند دیگر خراب می شود و اصلاحش سخت است. من به نوبه خودم سعی کردم که خودم درست عمل کنم.

یادم است کتابی خواندم که در آن چند تن از پیشوایان مذهبی (یکی از مسلمانان، یکی از ارامنه، یکی از زرتشتی ها و یکی از خاخام های یهودی) در مورد تربیت فرزند با هم صحبت می کردند. پیشوای یهودی به آن کشیش گفت چه کردی که فرزندت خوب شده است؟ کشیش جواب داد: خودم خوب بودم.

اگر آدمی در رفتار، الگوی عملی خوبی برای فرزندش باشد(نه اینکه تنها به گفتار بسنده کند) نتیجه خوبی می گیرد. مثلا منِ نوعی شب می روم حسینیه، اشک می ریزم و سینه می زنم اما فردا صبحش نمازم قضا می شود اینجوری نتیجه نمی دهد چون رفتار و گفتارم یکی نبوده است.

در یکی از مقاتل نوشته بود که ظهر عاشورا عده زیادی از لشکریان عمر سعد برای امام حسین دعا کردند و گریه کردند که خدایا پیروزش کن ولی هیچ کدام کمکش نکردند. اگر ماهم از آن قبیله باشیم که گریه کنیم، دعا کنیم اما خودمان ندانیم که امام حسین برای چه شهید شد، اصلا امر به معروف یعنی چه، که امام حسین کشته امر به معروف است خوب نتیجه نمی گیریم. ما تا آن جا که توانستیم نه اینکه بگویم انسان کاملی بودیم اما در حد خودمان سعی کردیم اگر چیزی به فرزندان خودمان می خواهیم بگوییم عملی باشد تا آنها ببینند این راه درست است، نه اینکه بگوییم شما این کار را بکن و خودمان انجام ندهیم.

مادر شهید: من هم از همان اوایل سعی کردم راه و رسم زندگی را نشانش بدهم؛ در نمازخواندن، در روضه هایی که می رفتیم. بابابزرگش شب های جمعه مجلس روضه داشتند و ما ایشان را می بردیم و او خیلی علاقه نشان می داد.

زیارت عاشورا را خودم بهش یاد دادم. از بابابزرگش می خواست که زیارت عاشورا را او بخواند و بابابزرگش هم تشویقش می کردند که او بخواند.

در کنار این ها لقمه حلال خیلی تاثیر دارد. حواسمان باشد لقمه ای که می خوریم حلال باشد.

ما منزلی داشتیم که دورش باغ بود و بعضی از بچه های همسایه می رفتند میوه های آن باغ را می چیدند. یک روز دیدم که بچه ها میوه به آقا محسن تعارف می کنند و او نمی گیرد. می گفت ما که نمی دانیم صاحب باغ راضی است یا نه، شاید راضی نباشد. چون خودمان عقیده داشتیم که حتما باید حلال باشد و از همه کس چیزی نخوریم ایشان هم یاد گرفته بود همین کار را بکند.

ادامه دارد….

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

بستن
قالب وردپرس