سبک تربیتمصاحبه

شهید حججی چگونه تربیت شد؟ (2)

مصاحبه با خانواده شهید حججی

-نقطه اوج زندگی آقا محسن از چه سنی و چه اتفاقی بوده است؟

پدرشهید: به نظر من آقا محسن یک دفعه پرواز نکرد. ما از اوایل نسل مان نسل روحانی بود. ما یک جد بزرگی داریم به نام آشیخ احمد حجتی که از مجتهدین به نام زمان خودش و از موسسین حوزه علمیه نجف آباد است که الان می گویند ایشان یکی از علمای بزرگ نجف بوده اند و وقتی می فهمند که وهابیت در نجف آباد در حال زمین خریدن است که قلمرو خودش را گسترش دهد، از نجف می آید نجف آباد و حوزه علمیه تاسیس می کند و از روستاهای اطراف با هزینه خودش برای این حوزه، طلبه جذب می کند. ایشان با وهابیت مبارزه کرد و می شود گفت که آقا محسن هم امروز در سوریه در جنگ با وهابیت شهید شد.

یعنی نقطه استارت کار آن جا خورده است و بعد به تبع آن، محسن اینچنین شده است.

نسل ما همه در مسجد و منبر و روضه های امام حسین بودند و بالطبع آقا محسن هم در همین مسیر بزرگ شد.

آقا محسن تقریبا اول راهنمایی بود که مقتل می خواند. وقتی یک بچه مکتبی بار بیاید بچه های غیر مکتبی از او فاصه می گیرند چون خطش مشخص است. شاید یکی دونفر بیایند به قول ما عامیانه گولش بزنند اما اگر دیدند حریفش نمی شوند از او فاصله می گیرند.

در این مسیر که افتاد کم کم علم و آگاهی اش به این مسیر نیز بیشتر شد، تا اینکه بالاخره در همین مسیر رشد کرد و بزرگ شد.

-آشنایی آقا محسن با موسسه شهید کاظمی از کجا بود و نقش ایشان در آنجا چه بود؟

برادر شهید: آقا محسن به دعوت یکی از دوستانش در موسسه شهید کاظمی در بخش کتاب فروشی مشغول شد یعنی اول به نیت کار رفت که مثلا در کتاب فروشی اش کار کند و یک درآمدی برایش داشته باشد ولی خب یک چند وقتی که آنجا ماند به قول خودمان نمک گیر آنجا شد. دیگر در بحث کارهای فرهنگی موسسه فعالیت می کرد. پخش کتاب و سی دی و قاب عکس و اردوهای جهادی و هر کاری که نیاز بود، انجام می داد.

-چه شد که تصمیم گرفت به سوریه برود؟

پدرشهید: آقا محسن در این مسیر رشد کرده و بزرگ شده ولذا کارهای فرهنگی و فعالیت جهادی همه برایش در یک هدف است. آقا محسن سوریه را در راستای همان هدف می دانست.

-شهادت چی؟

پدر شهید: محسن قبل از سپاه هم عشق به شهادت داشت. از زمانی که در راهیان نور شرکت کرد و با شهید کاظمی آشنا شد عاشق شهید و شهادت شد. نمی شود گفت که ایشان وقتی رفت سپاه عاشق شهادت شد، سپاه مکمل این مسیر برایش بود و مسیر را کامل کرد.

-چه مدت بود که به سپاه رفته بودند؟

پدرشهید: حدود 4 سال بود. سری اول که رفت سوریه به نظر من در سوریه شهید شده بود اما خوب حالا خداوند توفیق داد که سری دوم شهید بشود.

-یعنی چه سری اول شهید شد؟

پدرشهید: سری اول در سال 1394 تانکشون در سوریه موشک می خورد و محسن جزو خدمه تانک بوده است که موشک عمل نمی کند ولی تانک منفجر می شود، محسن هم دست و صورتش می سوزد و یکی از گوش ها شنوایی اش را از دست می دهد. طی دو روز هم موج انفجار او را گرفته بود و حالت عادی نداشته است و به زور او را نگه می دارند تا حالش خوب می شود.در همان حین دوتا از دوستانش شهید می شوند.

-در همان تانک؟

پدر شهید: در همان شب عملیات که ایشان همان موقع می توانسته شهید بشود اما خوب خداوند توفیق می دهد که برگردد ایران و مسیری را در این یک سال طی کند مثل رضایت گرفتن از پدر و مادر، دل نوشته هایی که در حرم امام حسین(علیه السلام)، حرم حضرت امیر (علیه السلام) دارد، دل نوشته ای که برای امام رضا(علیه السلام) نوشته است. خوب اینها چیزهایی بود که به نظر من مکمل ماموریتی بود که خدا به ایشان داده بود.

-قرار بود برگردد که کارهای ناتمام را تمام کند؟

پدرشهید: کارهای ناتمام را برای درس عبرت زنده ها تمام کند.

خیلی ها مناجات های شبانه دارند بین خودشان و خدای خودشان اما روی کاغذ نمی آورند. خیلی ها می روند زیارت امیرالمومنین (علیه السلام) اما روی کاغذ نمی آورند یا می روند در حرم امام رضا(علیه السلام) صحبت می کنند، درد و دل می کنند، مناجات می کنند، اما روی کاغذ نمی آورند اما آقا محسن همه را روی کاغذ آورد.

-از ته دل راضی بودید که پسرتان سوریه برود؟

مادرشهید: بله به حضرت زینب هم گفتم که از ته دل راضیم، به حضرت زینب سپردمش.

پارسال ماه رمضان ده روز ما را مشهد برد. شب های قدر واقعا گریه می کرد و یک شب هم که رویش نمی شد به من بگوید به من پیام داد که مامان تو را خدا امشب دعا کن قسمتم بشود بروم سوریه، پیش حضرت زینب رو سفید بشوم و من واقعا آن شب از ته دل برایش دعا کردم و گفتم یا امام رضا(علیه السلام) حالا که اینقدر دلش می خواهد برود قسمتش بشود برود اما نمی خواهم شهید شود.

همانجا به او گفتم که راضی هستم. خیلی خوشحال شد و به دوستانش پیام داد که رضایت مادرم را از امام رضا(علیه السلام) گرفتم.

یک هفته نشده بود که از مشهد برگشته بودیم به من زنگ زد شب میام خونه تون.

گفتم برای شام میای؟ گفت نه! بعد شام میام. شب که آمد بسم الله الرحمن الرحیم گفت و گفت من دارم می روم سوریه و نذرکردم که اگر قسمت شد بروم پای مامان و بابایم را ببوسم که پای من را بوسید، پای پدرش را بوسید، خواهرانش اینجا حلقه زدند، دورش گریه می کردند در همان حین که می رفت برود به خواهرانش با خنده گفت جوانان بنی هاشم علی اکبرتان دارد می رود.

-داستان مشهدشان چه بود که شما را ده روز مشهد بردند؟

پدرشهید: آقا محسن زمانی که در سوریه موشک به تانکشان می خورد، تانک آتش می گیرد و موج انفجار محسن رو می گیرد و یک گوشش را از دست می دهد اما شهید نمی شود. بعد از آن هم اتفاقاتی پیش می آید مثلا یک خمپاره کنارشان به زمین می خورد و عمل نمی کند، چند ترکش در کنارش می خورد اما تاثیر نمی کند. بعدا فرمانده شان توضیح داد اینها دوتا تانک بودند که باهم حرکت می کردند. یک لحظه گفتیم محسن از این تانک بیا در این تانک! و به همرزم محسن می گوید که سوار تانک دیگر شود.  همین که جابجا می شوند موشکی می آید و همرزم محسن در آن تانک شهید می شود. محسن برایش سوال می شود که چه شده است زمینه شهادت پیش می آید ولی شهید نمی شوم. این سوال در سوریه برایش پیش می آید و وقتی به ایران می آید این سوال را با دوستانش مطرح می کند. یکی از دوستانش می گوید یک جای کار گیر دارد که باید درست کنی. حساب می کند که مثلا من حق الناس که نکردم، نماز و روزه هم که ندارم، رضایت همه را هم گرفتم، یادش می آید که رضایت مادر را نگرفته است.

مادر شهید: من به نوعی گفته بودم دیگر نرو اما می دانست من ناراضی نیستم حالا همینطور گفتم بچه دار شدی و بمان و داشتیم برایش خانه می ساختیم.

پدر شهید: ساختمانش هم ستون هایش را ریختیم که رفت. این شد که آمد و خب نقطه ضعف پدر و مادر را در زیارت امام رضا دید، در مشهد دید.

همان موقع که رفته بود در سپاه، ما حساب همه جا را کردیم ولی با این حال دوست داشت که رضایت مادرش را بگیرد که دهه آخر ماه رمضان سال گذشته ما را به مشهد برد. شبهای قدر مشهد بودیم که در یکی از شب ها به مادرش زنگ زده بود و رضایت را گرفته بود. اینقدر به رضایت گرفتن از مادر اعتقاد داشت.

بعد که از مشهد برگشتیم قسمتش شده بود برود سوریه که آمد و گفت من آن نذر را کردم. البته آقا محسن قبلش هم هر موقع می آمد خانه روزی دومرتبه سه مرتبه هم که می آمد دست پدر و مادرش را می بوسید و آن هم دوباره یک حکایت دارد.

یک دلنوشته دارد که می گوید یک روز همین طور که داشتم در شهر حرکت می کردم گفتم چه کار کنم برای امام زمانم که از دستم خوشحال شود، یک لحظه به فکرم آمد که شاید با بوسیدن دست پدر و مادرم، هم غرور خودم را خورد کردم، هم دل امام زمانم را شاد کردم. از خدا کمک خواستم تصمیم گرفتم بروم خانه پدر و مادرم دستشان را ببوسم. اگر چه اولش خیلی سخت بود اما وقتی بوسیدم آرامش عجیبی به من دست داد گویی که حس کردم امام زمانم از دستم خوشحال شده است. یعنی حتی بوسه به دست پدر و مادرش را نذر امام زمانش کرده بود و هر موقع می آمد دست پدر ومادرش را می بوسید.

در احترام گذاشتن به خواهر و برادرش که ویژه بود. به همه احترام می گذاشت. در رعایت کردن حق الناس زبان زد بود. ما متاسفانه خیلی از کارهایمان شعاری است عملی نیست. آقا محسن کارهایش عملی بود یعنی وقتی که راه امام حسین(علیه السلام) را پیش گرفت فهمید که امام حسین(علیه السلام) برای امر به معروف شهید شد، امر به معروف را از خودش شروع کرد. خوب حق الناس قسمتی از امر به معروف است، حق الناس بخش های مختلفی دارد که احترام گذاشتن به دیگران بخشی از همین کار است. برای همین آقا محسن به همه حتی افراد کم سن و سال حتی به بچه های خانواده احترام می گذاشت. هیچ وقت کسی را به اسم کوچک صدا نمی زد، هیچ وقت بلند صحبت نمی کرد، آقا محسن هیچ وقت جلوتر ما حرکت نمی کرد، هیچ وقت قبل از ما سر سفره نمی نشست.

یکی از فرماندهانشان بعد از شهادتش تشریف آورده بود اینجا و گفت: نماز شب های محسن پدر ما را در آورد. یک ساعت آورده بود سوریه که فقط ساعت 5/3 شب زنگ می خورد. در یک چادر و بالای سر ما هم می خوابید. یک دفعه زنگ می خورد از خواب می پریدیم، می دیدیم آقا محسن بالای سر ما در حال نماز خواندن است.

فرماندهشان می گفت یک شب از بس عصبانی شدم -و روزش هم خیلی اذیت شده بودیم- بلند شدم شدیدا اعتراض کردم و گفتم چی از جان خدا می خواهی؟ من پیرمردم، من باید التماس خدا کنم که منم الان خوابم میاد و خوابیدم. تو که هنوز جوانی چرا نمی گذاری بخوابیم؟

بعد گفت: اتفاقا از همان شب آقا محسن نماز شبش را بیرون از چادرخواند و دو سه شب بعدش هم اسیر شد. یا مثلا گفت: آقا محسن همیشه در سفره انداختن پیش قدم بود، در چادرمان او سفره می انداخت اما موقعی که می خواستیم بشینیم از چادر بیرون می رفت. می گفت: من یک دفعه به او شک کردم، دیدم وقتی سفره را می اندازد خودش از چادر بیرون می رود تا اول ما سر سفره بشینیم. بعد خودش می آید که یک وقت در تعارف نیفتد و بخواهد خودش قبل از ما سر سفره بشیند. حتی احکام ریز اسلام را به اصطلاح خودمان خیلی رعایت می کرد.

ادامه دارد…

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

بستن
قالب وردپرس