اندیشه تربیت

تربیت به پهنای تاریخ 2؛ پیامبر و فرصت تربیت امت

استاد مهدی طائب

چرا یک نیروی آماده برای فدا شدن در راه علی نبود؟ مشکل کار کجا بود؟ مردم بی‌دین شده بودند؟ نه. در شصت روز و هفتاد روز مردم بی‌دین نمی‌شوند. این مشکل هر چه هست بر می‌گردد به زمان پیامبر اکرم، آن موقع یک اشکالی بوده و حالا خودش را نشان داده است.

چه مشکلی بود که پیامبر اکرم با آن مواجه بودند و در اینجا خودش را نشان داد؟ حضرت فرصت کافی و امکانات لازم برای تربیت نیرو به اندازۀ لازم نداشتند.

پیامبر اکرم کلاً بیست و سه سال فرصت داشته است، شروع حرکت تا پایان حرکت بیست و سه سال فرصت داشته است. قرار بود تربیت کنند؛ ببینید چه نیرویی در اختیار ایشان قرار گرفت، چه نیرویی از قبل داشت، چه امکاناتی داشت. این سه مورد را بررسی کنید و بعد بگویید آیا پیامبر خدا می توانست بیشتر از این یار جمع کند یا نمی توانست؟ پیامبر اکرم وقتی حرکتشان را شروع کردند، قبل از حرکت چند نیرو در اختیار داشتند؟ علی بن أبیطالب را داشتند ده ساله، ابوطالب را داشتند و ایشان قرار نبود که اسلامش را علنی کند، خدیجۀ کبری را داشتند که یک زن خانه‌دار بود؛ غیر از این سه نفر چه کسی در اختیار پیامبر بود؟ هیچ کس. حرکت را شروع کردند، مردمی که در اختیار ایشان قرار گرفتند در اول کار، چه مردمی بودند؟ سطح سوادشان چه بود؟ سطح فرهنگشان چه بود؟ قرآن خیال همه را راحت کرد -هو الذی بعث فی الأمیین رسولاً منهم[1]– من او را جایی فرستادم که همه بی‌سواد بودند.

مکه همه بی‌سواد هستند یعنی شهر، شهر آموزشی نیست، وقتی شهر آموزشی نیست یعنی این مکه، مدرسه ندارد، آمفی تئاتر ندارد، مسجد و حسینیه و مهدیه ندارد. حالا پیامبر اکرم بخواهد کار یاد بدهد، کجا آنها را جمع کند؟ در مکه بخواهد اینها را جمع کند، در کجا باید جمع کند؟ یا باید آنها را بیاورد در خیابان و یا این که آنها را ببرد به بیابان، چون آنجا هوا خوب است، سرد نیست، می‌توانند جمع بشوند. هر کجا جمع می‌شدند، با سنگ می‌زدند. هر کسی در مکه مسلمان می‌شد، باید از پیامبر فاصله می‌گرفت و الا کتک را خورده بود.

عمّار و پدر و مادرش هر سه برده بودند؛ صاحبشان، یاسر را کتک می زد که بگو این پیامبر، پیامبر نیست و او هم نگفت؛ این قدر او را زدند تا شهید شد. مادرش را نیز زدند تا او هم شهید شد. نوبت به عمار رسید، عمار که دید او را نیز الان می کشند، گفت: باشد، او پیامبر نیست، رهایش کردند. بعدها عمار، پیامبر را دید، گفت: آقا می‌دانید چه اتفاقی افتاده است؟ پدرم را آنقدر زدند تا کشته شد، مادرم را نیز زدند و کشتند، من را هم گرفتند و دیدم که الآن کشته می‌شوم، گفتم شما رسول الله نیستید. حکم من چیست؟ حضرت فرمود: از ته دل گفتی یا همینطوری گفتی؟ گفت: نه، همینطوری گفتم، گفتند: اشکالی ندارد. عمار یک دفعه پیامبر را دیده است! فکر نکنید عمار همیشه کنار پیامبر بود، این را یاد بگیرد یا آن را یاد بگیرد. لذا اگر به شما گفتند بعد از رسول الله عمار هم کم آورد، تعجب نکنید، چون بعد از رسول الله عمار هم کم آورد. فکر می‌کنید عمار یک آیت الله العظمی بوده، همه چیز را هم بلد بوده است و از روی بی‌ایمانی کم آورده است؟ نه! عمار در مسجد نشسته بود و انتخابات ابوبکر را نگاه می‌کرد «خطر علی قلبه أنّهم علی الحق» با خود گفت: شاید این ها راست می‌گویند؟! چرا؟ از بس کار آنها زیبا و طبیعی بود، عمار هیچ دوره‌ای نزد پیامبر ندیده است.


[1] سوره مبارکه جمعه: آیه 2

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

بستن
قالب وردپرس