اندیشه تربیت

نقش غرب شناسی در تربیت (2)؛ خصوصیات تمدن غرب

استاد میرباقری

خصوصيّات تمدّن غرب:

  1. اين تمدّن يك مجموعه‌ي بهم پيوسته است و اجزاءش به منزله‌ي اجزاء يك نظام و يك سيستم هستند، اجزاء يك پازل و جورچين بهم پيوسته‌اي هستند كه در درون يك مجموعه هماهنگ و بزرگ قرار مي‌گيرند، اين اولين خصلت اين تمدّن است. بنابراين نگاه تجزيه‌اي به اين تمدن و خوب را بد كردن، اين تلقي را داشتن كه به راحتي مي‌توان عناصر خوب اين تمدن را برداشت و تركيب عناصر مثبت خودمان بكنيم و يك تمدن تركيبي ایجاد کنیم اين تلقي تلقيِ ثوابي نيست!

این تمدن يك مجموعه‌ي هماهنگ و بهم پيوسته است كه هر چقدر هم به طرف مقصد خودش پيش رفته است تلاش كرده است كه اين هماهنگي و انسجام را افزايش بدهد.

  1. اين تمدن بهم پيوسته داراي لايه‌هاي تركيبي متفاوتي است.
  2. بنياد اصلي اين تمدن بر انسان‌گرايي در مقابل عبوديّت و بندگي خداي متعال است چون انسان گرايي معاني متفاوتي دارد در بعضي از وجهه‌هايش باطل نيست ولي اين انسان‌گرايي كه روح اين تمدّن را مي‌سازد عبارتست از احساس كبريايي انسان و در مقابل خداي متعال احساس تعزز انسان و شأن براي خود قائل شدن و خودمحوري در تعريف سعادت اجتماعي و سعادت در اين دنيا و طبيعتاً حركت بر محور خود براي دستيابي به آن سعادت است. به عنوان مثال شما نمي‌توانيد حوزه اقتصاد را از حوزه فرهنگ و سياست جدا كنيد، شما نمي‌توانيد حوزه تكنولوژي را از حوزه دانش جدا كنيد، نمي‌توانيد همه‌ي اين حوزه‌ها را از حوزه‌ي اخلاق تفكيك كنيد! اينطور نيست كه شما بتوانيد يك اخلاق جديدي را در درون تجدّد بدميد و بعد يك تمدن اخلاقي الهي درست كنيد، اين مدعاست.

همين حالا بايد ببينيم اين استفاده‌ها چطور بايد بشود.

مقابل اين گرايش، گرايش ديگري هم وجود دارد كه از آن به عنوان مدرنيته اسلامي ياد مي‌كنيم و يك گرايش سومي است كه گرايش روشنفكران سكولار است كه در واقع كليّت اين تجدد را مي‌پذيرند و طرفدار تماميّت مدرنيته هستند، مسيري را كه پيش روي ما قرار مي‌دهند مسير مدرن‌سازي كشور ماست، با تمام وجود بايد مدرنيته را پذيرفت. بر اساس اين اعتقاد اينطور نيست كه ما به راحتي بتوانيم مؤلفه‌هاي اين تمدّن را تجزيه كنيم و يك تركيب جديدي درست كنيم بلكه بايد در مقابل آن يك تمدّن جديدي را برپا كنيم و اگر تمدّني داريم تمدّن خودمان را احيا كنيم و از شرايط كنوني گذر كنيم.

بر اساس اين نگرش بايد توجه داشت، اين مجموعه‌ي بهم پيوسته‌اي كه داراي يك روح انسان‌مدارانه و روح استكبار انساني در مقابل خداي متعال است و تجسّد آن روح است، از بحث‌هاي جغرافيايي خودش عبور كرده و وارد فضاهاي ديگر شده است و آن فضاها را تحت تأثير قرار داده است و از طريق ايجاد بستر زندگي يك گرايش قالب ايجاد كرده است، حتّي از طريق ايجاد شرايط براي حسّ انسان، حواسّ انسان را تحت تأثير قرار داده است و آرام آرام نياز انسان را و اخلاق درست كرده است و بستر زندگي درست كرده است و بستري كه ايجاد اخلاق خاص مي‌كند.

به عنوان نمونه شما اگر بخواهيد حرم تشريف ببريد نزديكترين راه خط مستقيم است اما به هيچ وجه نمي‌توانيد اين كار را بكنيد؟ همين قدر كه بخواهيد مستقيم حركت كنيد به اين ديوارها برخورد مي‌كنيد، بايد از پله‌ها پائين برويد و وارد كوچه شويد و وارد خيابان اصلي شويد و بعد از مسير عابر پياده برويد، يك ساختاري دارد كه اين ساختار مسير حركت شما را معين مي‌كند، همانطور كه ساختارهاي فيزيكي در جامعه داريم يك ساختارهاي باطني هم در جامعه هست كه حركت روحي انسان در آن ساختارها اتفاق مي‌افتد، اينطور نيست كه انسان در مسير حركت روحي خودش آزاد باشد، تمايلات انسان، اخلاق انسان، عواطف انسان در درون آن ساختار شكل مي‌گيرند، بنابراين غرب وقتي از مرزهاي خودش عبور كرده است سعي كرده بسترهايي را ايجاد كند و در درون آن بسترها اخلاق ايجاد كند و آرام آرام لايه‌هاي باطني‌تر جامعه‌ها را هم دستخوش تحول و دگرگوني قرار بدهد و انسان جديدي را بسازد، لذا خودشان هم بر اين امر مؤكدند و مي‌گويند ايجاد توسعه‌ي اجتماعي، مدرن‌سازي به معناي انتقال لايه‌هاي ظاهري و روئين اين تمدّن به معناي انتقال تكنولوژي نيست، به صرف انتقال تكنولوژي تمدّن منتقل نمي‌شود! بلكه بايد هويّت جامعه تغيير كند و بخصوص هويّت انساني دستخوش تحول شود و انسان‌ها بافتشان تحول كند، بافت انساني جامعه، بافت متناسب با اين شيوه‌ي زندگي و سبك زندگي بشود و اين تحوّل در انسان بايد به عميق‌ترين لايه‌هاي انساني هم ختم شود، يعني اعماق روح جامعه بايد دستخوش دگرگوني بشود تا اين جامعه مدرن شود و لذا پيشنهادي هم كه در مسير تحوّلات اجتماعي مي‌دهند همين پيشنهاد تحوّلات بنيادي و عميق است، درست است از تحوّلات روئين شروع مي‌كنند اما در همین نمی مانند.

فرض كنيد در دوره بازسازي مي‌آيند ساختارهاي اقتصادي را دستخوش تغيير مي‌كنند و نيازهاي اقتصادي را و مسير ارضاع نيازهاي اقتصادي را تغيير مي‌دهند ولي در همين حد باقي نمي‌ماند. بعد آرام آرام مي‌آيند لايه‌هاي باطني‌تر جامعه را دست مي‌برند، نمونه عيني‌اش در كشور خود ماست كه در دوره‌ي بازسازي بيشتر ساختارهاي اقتصادي دستخوش تحوّل شدند ولي دوره‌ي بعدي دوره اصلاحات اجتماعي بوده كه از نظر آنها يعني تغيير لايه‌هاي بنيادي‌تر جامعه. وقتي به اين دوره رسيدند سعي كردند زيرساخت‌هاي اجتماعي را تغيير بدهند، مهم‌ترين جايي هم كه دست گذاشتند در قانون اساسي بوده است، ساختار قدرت را سعي كردند مبتني بر دموكراسي اصلاح كنند. يعني فرض كنيد با اصل ولايت فقيه، با نهادهاي انقلابي مخالفت كردند، اصلاح قانون اساسي به معناي اصلاح ساختار قدرت در جامعه است! و معناي اين حرف اين است كه بايد ساختار قدرت ديني نباشد يعني شما هر ساختار قدرت ديگري را كه تعريف كنيد كه دخالت دين در آن ساختار جدي باشد با آن مقابله كنند.

مسئله اين نيست كه با ولايت فقيه مخالفت مي‌كنند شما اين ساختار را تغيير بدهيد اگر يك ساختار سكولار، يك ساختار غير ديني طراحي نكنيد ساختاري باشد كه حضور دين در قانون اساسي و حقوق اساسي كشور جدّي باشد با آن مقابله مي‌كنند، چرا؟ به خاطر اينكه مدرن‌سازي اقتضاي اصلي‌اش اين است كه بايد بنيان‌هاي جامعه بر يك شيوه‌ي عرفي باشد به تعبير ديگر سكولاريسم روح مدرنيته است.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

بستن
قالب وردپرس