اندیشه تربیت

نقش غرب‌شناسي در تربيت(1): مرز توحید و کفر

استاد میرباقری

كلام نوراني ای از امام صادق علیه السلام نقل شده است که فرمودند بني اميه جلوي معرفي توحيد را نگرفتند بلكه مانع معرفي شرك شدند[1]، وقتي كالاي شرك شناخته نشد همه چيز به عنوان توحيد معرفي مي‌شود. جلوه‌اش در همين تمدن غرب است، اگر ما تمدّن غرب را كه تجسّد تمدن مادي و استكمال علي الله است و جوهره‌ي اصلي‌اش اين است را به خوبي نشناسيم قاعدتاً امكان يك برنامه‌ريزي صحيح براي تربيت ديني هم فراهم نمي‌شود.

تمدن غرب بعد از رنسانس داراي لايه‌هاي متفاوتي است و شناخت تمدن مترتب بر شناخت همه‌ي لايه‌هاي اوست. لايه‌ي روئين اين تمدن همين محصولات تمدن غربي است، اين محصولات هم متفاوت هستند سطحي‌ترين محصولاتش همين نمودهاي ظاهري تمدن غربي است كه در الگوي خوراك، پوشاك، مسكن، شهرسازي و امثال اينها ظهور پيدا مي‌كند، در واقع تمدن غرب سطحي‌ترين لايه‌اش همين الگوهايي است كه رفتار اجتماعي را شكل مي‌دهند. به تعبير ديگر تمدّن غرب را بعضي همين نظم خياباني و محصولات  تمدن مي شناسند كه من خيلي هم نمي‌خواهم اسم ببرم. فرض كنيد در فروشگاه‌هاي زنجيره‌اي و قطعات برقي و اين محصولات جديدي كه فراوان هستند.

ابزار ارتباط جمعي، ارتباطات جديد كه فراهم شده، در حالي كه اين سطحي‌ترين لايه‌ي تمدن غربي است، پشتوانه‌ي آن نظام مفاهيم و عقلانيّت غربي است كه اين نظام مفاهيم و عقلانيّت غربي هم از علوم كاربردي تا علوم پايه و بنيادين تمدّن غرب را شامل مي‌شود يعني آنچه اين تمدن را شكل مي‌دهد آن انديشه‌هاي عميق و فلسفي تا دانش‌هاي كاربردي‌شان است، و عميق‌تر از آن لايه‌ي ايدئولوژيك غرب است، يعني گرايشات روحي و تحوّلاتي است كه در عمق روح جامعه‌ي غربي اتفاق افتاده و رويكرد جديدي است كه به انسان و جهان پيدا كردند. كه اگر ما بخواهيم آن اصول ايدئولوژيك را خلاصه كنيم از اصلي‌ترين آنها جريان اومانيسم است، انسان گرايي به معناي اينكه خود انسان پايگاه حقّانيت است و همه‌ي حقّانيت به خود انسان برمي‌گردد و هر چه را كه انسان بخواهد و اراده كند در حوزه‌ي زندگي فردي و اجتماعي خودش همان حق است، پايگاه حقّانيت به اراده‌ي خود انسان معطوف است، اين اصلي‌ترين شاخصه‌ي اومانيسم است و طبيعتاً به دنبالش ليبراليسم و آزادي‌هاي فردي مطرح مي‌شود كه آزادي از تقيّد به دين و اديان الهي هم جزء اين آزادي است -آزادي از تقيّد به آموزه‌هاي وحي و شرايع الهي-

و در نهايت سكولاريسم و عرفي كردن زندگي اجتماعي انسان و تقدس‌زدايي از آن و قطع ارتباط زندگي اجتماعي انسان با آموزه‌هاي ديني و حقايق وحي، با هدايت‌هاي رباني و الهي جزء مقوّمات اصلي اين تمدن است. در واقع يك تحوّل در رويكرد انساني در تمدّن غرب اتفاق افتاده، انسان به جاي اينكه خودش را بنده‌ي خداي متعال بداند و به دنبال زندگي بر محور بندگي خداي متعال و محور عبوديّت باشد كه طبيعتاً بايد در اين مسير گرايش به انبياء و توجه به انبياء در آن شكل بگيرد انسان خودش را محور قرار داده و احساس كرده كه ما در -به خصوص- حوزه‌ي زندگي اجتماعي به دنبال بندگي و طاعت و پرستش خداي متعال باشيم و حق را بيرون از اراده‌ي اجتماعي انسان تعريف كنيم، آن شيوه‌اي از زندگي حق است كه خود انسان مي‌پسندد، آن مدلي از زندگي اجتماعي حق است كه اكثريّت يك جامعه آن را بپسندند و به آن رأي بدهند، به دنبال ايجاد ساختارهاي متناسب و تكميل اين پروژه بودند. در واقع روح تمدّن غرب را اگر شما ببينيد يك كلمه بيشتر نيست، بر محور آن كلمه تنيده‌اند و يك تمدّن شكل گرفته، همينطوري هم كه خودشان مي‌گويند و اين مرحله‌ي جديد از تمدن را كه رنسانس و رويكرد به گذشته مي‌دانند اين ادامه‌ي تمدن يونان و انديشه‌ي يوناني است، اين تمدن كه جوهره‌اش اصالت انسان و محور بودن خود انسان است كه ما اگر بخواهيم اين را تحليل كنيم تعبير به استكبار مي‌كنيم، جوهره‌ي اين تمدّن بر اساس ادبيات ما استكبار انسان در مقابل خداي متعال است.

خروج از دايره‌ي عبوديت و بندگي و بر محور نفسانيّات حركت كردن، و به دنبال آن طبيعي است فلسفه‌ها كه انديشه‌هاي بنيادين هستند و عقلانيت پايه‌ي تمدن است شكل گرفته و شايد دو قرن هم طول كشيده كه آرام آرام اين فلسفه‌ها شكل خودشان را پيدا كردند و بعد هم به دنبال آن دانش است و انقلاب علمي و صنعتي و بعد هم تغيير ساختارهاي اجتماعي و بعد از اينكه اين تمدّن شكل گرفت در قدم بعد داعيه‌دار جهاني سازي شد و كم‌كم فرهنگ خودش را، توكل خودش را از مرزهاي جغرافياي خودش عبور داد و وارد مرزهاي ديگر شد و آرام آرام مرزهاي تمدّني را پشت سر گذاشت و وارد فضاهاي تمدّني ديگر شد و آن فضاها را تحت تأثير خودش قرار داد.

 

[1] إِنَّ بَنِی أُمَيَّةَ أَطْلَقُوا لِلنَّاسِ تَعْلِيمَ الْإِيمَانِ وَ لَمْ يُطْلِقُوا تَعْلِيمَ الشِّرْكِ لِكَيْ إِذَا حَمَلُوهُمْ عَلَيْهِ لَمْ يَعْرِفُوهُ.

حضرت صادق عليه السّلام فرمود: همانا بنى اميه براى مردم تعليم ايمان را آزاد گذاردند و تعليم شرك را آزاد نگذاشتند، بخاطر اینكه اگر مردم را بر آن وادار كنند آن را نشناسند.

الكافی، ثقة الاسلام كلینی، ج ۲، ص ۴۱۵؛ بحارالأنوار،مجلسی،ج۱۲،ص۳۷۵

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

بستن
قالب وردپرس